او سوم شخص مفرد نیستܓܨهمه ی دنیای من استܓܨ
خُودم را دَر آن میبینَم... دَست روے ِشانـِﮧ هایَش میگُذارَم... وَ میگویَم: چـِﮧ تَحَمُلــے دارَد دِلَت...! دَستآتو بذارے زیرٍ چونَت چشم تو چشم خُدا بشے زُل بزنے و بهش بگے "کہ چـــــــــے مَثــــــــــــــــــــلا؟"
کاش کودک بودم که به هربهانه ای به آغوشی پناه میبردم وآسوده اشک میریختم! بزرگ که باشی، باید بغضهای زیادی را بیصدا دفن کنی... و من" سپرده ام تا فردایی دیگر در آغوشی گرم آرام گیری... تو را به موج هایی سپردم که با هر عبور از قایق شکسته ام مرا غریب تر کرده اند که تو کرده ام... من تورا رها کردم٬نه ترک رهایت کردم تا نسوزی٬تا نسازی٬که نفهمی چرا درد از هر طرف تنها درد است... همیشه حرف هایی برای نگفتن است اما گاهی روزه ی سکوت گرفتن پ.ن:چه تجارت ناشیانه ای بود آن همه نازی که من از تو خریدم... پ.ن: بیا جایمان را با هم عوض کنیم٬دلم لک زده برای این که کسی عاشقم باشد پ.ن:قصه ی اصحاب کهف یک شوخیست...اینجا یک روز که بخوابی همه تو را از یاد می برند... پ.ن: صدام از گریه ی دیشب گرفته... پ.ن: بازم جمعه ﻳﮧ ﺑﻮﻳﮯ ﻣﺜﮧ ﻣﺜﮧ ﺑﻮﻳﮧ خیاﻧٺ ﺭﮔﺎﻡ ﺩﺍﺭﻩ ﺗﻴﺮ ﻣﮯ ﻛﺸﮧ ﺑﺪﺟﻮﺭ ﻬﻮﺱ N0 NaMe :باید بدجنس باشی..!! تا عاشقت باشن......!! این پست را سکوت می کنم تو بنویس !... کلّ ِ دنيا را هم که داشته باشي... آنقدر مرا سرد كرد از خودش كه حالا... به جای دلبستن...یخ بسته ام...!!! آهــــــــــــــــــــــــاي!! روي احساساتم پا نگذاريد،ليز مي خوريد... هـَـمِه ی خــودَم رآ مــآلِ تــُـو کَــردِه اَم چقدَر دنيآے تو بُزرگ است.. هَنوز از تَنهآيے سخَن مے گويے چقَدر كَمـ هَستمـ!!! این بآر تو بگو دوستِت دآرم نَتَرسـ مَن آسمآن را گِرِفتهــ اَم کِه به زَمین نَیآیَد!!! گاهی نیاز داری به یه آغوش بی منت ، كه تو رو فقط و فقط واسه خودت بخواد... كه وقتی تو اوج تنهایی هستی ، با چشماش بهت بگه : هستم تا ته تهش ! هستی !؟ گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی... گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی ... گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات... برای فردا نداری و حال هم که... گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای گوشه ترین گوشه ای...! که می شناسی بنشینی و"فقط" نگاه کنی...گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود... انگار آخرین سهم ما از هم همین سکوت اجباریست... ( R ) بخدا دلم برات تنگ شده وقتی تا تو هیچ نمانده بود چقدر دیر یادش آمد خدا که ما قسمت هم نبودیم! شعر... سیگار... هرزگی... بغض... ضجه... شب گریه... دعا... خـــــدا... لعنتی تو با چه چیزی فراموش می شوی؟
نه تنها خودم بلکه این روزها زمان را هم گم کرده ام... شاید احمقانست که امروز بیاد نمیاوردم که سال 90 هستیم یا 91! دنیا در تحول...! من عقب مانده ام... دخترک کجایی؟! گیج گاهم تیر میکشه... بچهـ ك بوديمـ رختخوابمونـ خيسـ ميشــــد حالا بالشتمونـ چهـ قصه يـ تلخيهـ اينـ بزرگـ شدنـــــــــ میگن داداش: که وقتی ناراحتن با یکی حرف بزنن میگن داداش: که وقتی می خوان لج یکی رو در بیارن از داداش کمک بگیرن لای ورق های دیوان حافظ می رود دستِ دلم می لرزد اما به خواجه می سپارم تا امید را از دلم نگیرد دلم میخواهد همیشه بگوید: یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور .. ولی..... کافیست او که همه چیزم بود بیاید ... اسمم را صدا بزند ... بعد اسمم ویرگول بگذارد!! کمی مکث کند... و بگوید: خوبی؟ آنوقت هیچ نمی گویم... فقط از گریه منفجر می شوم... از فــریب انسانهــا دلگیــر نشــو، اینــان روى زمینــى زندگــى میکننــد کــه روزى یکــ بــار خــودش را دور میزنــد... +دلمــ گرفتــه ++ تــا حــالا شــده شدتــ بغضتــون انقــدر زیــاد باشــه کــه بــزنــه بــه ســرتــون +++ ایــن آدمــا چقــدر راحتــ دل میشکنــن چقــدر راحتــ ! ++++ میدونــی دل شکستــن کــه به خیــانت نــی بــه نــامــردی نــی بــه دروغ نــی مــن دختــر حســاسیمــ بــه کوچیکــ تریــن حــرف میشکنمــ امــا بعضــی هــا حرفشون رو میزنــن و ... +++++ ای کــاش میشــد اشــاره کرد و مـُرد کاش... خدایـــــــــا از تو معجزه می خواهم معجزه ای بزرگ در حد خــــدا بودنت تو خود بـهـتــــر می دانی معجزه ای که اشک شوقم را جاری کند... نا امید نیستم فقط دلتنــــگم... به كوری چشـــــــم تو هـــــــم كه باشد حالم خوب ِ خوب استـــــــــــ اصـــــــــلا هـم دلــــــم برایت تنگ نشـــده حتــی به تــــــــــــو فكر هم نمیكنـــــــــــــم بـاران هم تــــو را دیگر به یاد من نمــــــــیآورد مثل همیـــــــــن حالا كه مـــــیبارد... لابـــد حالا داری زیر بـــاران قدم مــــیزنی . . . امــــا... چــترت را فرامــــــــوش نكن ! لبـــــــــــــاس گـــرم را هــــــــم...... دلم تنگ میشود برای
نامِـﮧ بِنِويسَم
کاغَذ و پاکَتــــ هــَــــم هَســــت
و يـِک عالَمـِﮧ حـــَـــرف!
کاشــــ ،
کَســے ،
جايــے ،
مُنتَظِرَم بــــود...


تو" تک رویای غریبم را به پاکی دریا رفتی و من با تماشای رفتنت غروباجبار است...(بدون شرح)
ﺗﻴﻎ ﻛﺮﺩﻩ
تو همانی که روزی با پاهایت آمدی
و نماندی و رفتی!!!
و من...
من همانم
که روزی با دلم آمدم و ماندم و ماندم...
باید خیانت كنی....!!...تا دیوونه ات باشن...!!
باید دروغ بگی...!!....تا همیشه تو فكرت باشن...!!
باید هی رنگ عوض كنی...!!...تا دوسِت داشته باشن...!!
اگه ساده ای ...!!...اگه باوفایی...!!....اگه یك رنگی...!!.....همیشه تنهایی...!!!!!

تــــــــو بنویس ..
از دلتنگی هایتــــــ ، از دردهایتــــــ ، از هرچه دلتـــــ می گوید !..
بنویس برایـــــــــم...
باز هم دلت ميخواهد ، بعضي وقتها...
فقط بعضي وقتها...
" براي ِ يک لحظه هم که شده، همه ي دنياي ِ يک"نفــر" باشي!!


قَلب...غُرور...پیمآن...

گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای
گاهی دلگیری...شاید از خودت...شاید 
![]()
خــــُــدآ مــــيــُــومــَــدُ وُ بـــُـو سـَـــمْ مــــيــــكـَـــرْدُ و
بــَــعْــــدْ مــــيــــگــُــفْــــتْ:
ايــــن چــَــنـْـــدْ وَقـْـــتْ دآشْــــتـَـــمْ بــــآهــــآت شـُـــوخــــي مــــيــــكــَــرْدَمْ...
بــِــبــــيــــنـَـــمْ جــَــنــْــبـَـــشــُــو دآري يــــآ نــَــه... :ǀ
میگن داداش: که وقتی مزاحم پیدا کردن بتونن با کمک داداشی ردش کنن
میگن داداش: که گاهی چیزایی رو که نمی دونن ازشون یاد بگیرن
میگن داداش : وقتی می خوان برن بیرون بگن بیا با داداشم برو بیرون من راحت شم
میگن داداش : چون محبت داداش از دوست پسر بیشتره .....
آن زمان ها که :...پدر تنها قهرمان بودعشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد
... بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند
تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.
تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود
و معنای خداحــــافـظ، تا فردا بود...




